ویزیت ششم و هفتم بارداری !!
سلام شازده پسر ![]()
خوبی عزیزکم ؟ ...
مامانی امروز وارد هفته ی 35 ام شدیم ...
خدا رو شکر ...
امیدوارم تا آخر آخرش همینطور پسر آروم و خوبی باشی و
صحیح و سالم و به موقع به موقع به موقع بیای بغلمون 
به موقع رو سه بار گفتم چون خیلی نگران اینم که زودتر از موعد بیای ... نمیدونم چرا ...
اما به هرحال امیدوارم به موقع بیای بغلم و البته صحیح و سالم ،
شکلات خـــــــــــــــــــــــــــــــــــوشمزه ی مامان و بابا 
![]()
نمیدونم چرا ویزیت ششم بارداری رو ننوشتم ... البته میون این روزای شلوغ چیز عجیبی نیست ...
اشکالی نداره ، الان مینویسم ، البته با تاخیر 
یکشنبه 93/3/25 ششمین ویزیت بارداریم بود ...
که خانوم دکتر بازم وزن و فشارم رو کنترل کرد و صدای قشنگ قلب کوچولوی شما رو چک کرد
زیباترین طنین زندگی من و بابا ،
همین صدای قلب شماست پسری ![]()
انشاالله تا زنده ایم و نفس میکشیم
این طنین به شادی تو زندگیمون بپیچه و شادمون کنه ... آمین ... 
خدا رو شکر همه چیز خوب بود ... 
فقط خانوم دکتر یه کم افت آهن تو آزمایش دید که برام قرص آهن تجویز کرد ... 
سه شنبه گذشته ، یعنی 93/4/24 ،
دقیقا 20 روز بعد از چهارمین سالگرد عروسی من و بابا 
که جشن امسال رو خونه ی عمو حمید و خاله زهرا بودیم ،
بابا و مامان رافعه و شافعه ، دوتا دخمل خوشگل و خوردنی 
عمو مهدی هم از تهران اومده بود و اونم پیشمون بود و شام هم مهمون ایشون بودیم ![]()
چی داشتم میگفتم اصلا ؟! 
آهان ، سه شنبه 24تیرماه هم ویزیت هفتم بارداری بود ...
بازم وزن و فشار و صدای قلب شما ...
بازم مشکل کم وزن گیری مامان !!!!
نمیدونم چطوری بعضی ها تا همین 34 هفته 12 کیلو و حتی بیشتر وزن اضافه کردن !!!!![]()
اونوقت من با اون کاهش وزن شدید اول بارداری هنوز به وزن قبل از بارداریم هم نرسیدم !!!!!!!![]()
دکترم هم همش روی این موضوع تاکید داره که نی نی ات به 34 هفته خیلی کوچیکه!
برای همین بازم قرص های تقویتی رو تمدید کرد به اضافه پودر مکمل لیدی میل عزیز!
هرچی هم بهش میگم بابا جان من مثل مامانم هستم و باداری بهم پیدا نیست زیاد تو گوشش نمیره!
راستش مامانی وقتی دایی کوچیکه ، ته تغاری خونه ، رو باردار بود خیلی ها اصلا متوجه بارداریش نشدن تا موقع زایمان ...
موقع زایمان هم تو بیمارستان همه ازش میپرسیدن شما برای چی اومدین زایشگاه !!!!!!
بیچاره مامانی هم کلی ترسیده بوده که نکنه نی نیش خیلی ریزه یا اینکه یه مشکلی داره ....
اما دایی جان شما با وزن 4کیلو و 300 گرم به دنیا اومد و همه پرستارا و دکترا رو انگشت به دهن کرد!![]()
مامانی میگه بعد از زایمان به جای اینکه به من برسن بچه ام رو دست به دست میکردن و باهاش بازی میکردن!!!

راستی برام سونو هم نوشت که وقتی 35 هفته ام تموم شد باز بیایم به دیدنت ...
قول بده تا اونوقت صحیح و سالم باشی و کلی تپل مپل شده باشی ... باشه ؟ 




مامانی شبهای قدر امسال رو دارم با تو پشت سر میزارم و ازین بابت خیلی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم ...
دوتا از شبای قدر گذشته و امشب سومین و آخرین شب قدره امساله ... شب بیست و سوم ماه رمضان...
مامانی قول بده حسابی دعا کنی و برامون از خدا چیزای خوب بخوای ...
تو پاکترین و مقدسترین چیزی هستی که الان دارم ،
پس بیا و واسطه ی من و بابا شو پیش خدا تا دست رد به سینمون نزنه ...
نه فقط ما ، برای همه دعا کن ... همه ی آدما ...
از خدا بخواه ظلم و ستم و بی عدالتی و بی انصافی رو از میون برداره ...
ازش بخواه بدترین ها رو برای کسانی رقم بزنه که تمام تلاششون بد کردن حال دیگرانه ...
و بهترینها رو برای کسایی بخواه که همیشه خواهان خوبی دیگران بودن ...
در آخر یه خواهش دیگه ، والبته تکراری ...
پسرکم ، همیشه "خوب" باش ...







ویزیت ششم و هفتم بارداری !! 
